سرماخوردگی
و شباهت غریبش با مستی!
...حکایتی است برای خودش.
همه چیز انگار با هاله ای ، از واقعیت خشن ،جدا می شود.
لطافت در تمام حجم زندگی جاری میشود و..
انگار دیگر چیزی قادر نیست این ارامش را بهم بزند.
حیفففف... که سلامت در پیش است!
به نظرم علم پزشکی باید در این مورد خاص بیماری را اپیدمی کند ، نه درمان!
باران تابستانی!
لحظه های سنگین
روزهای ماشینی
شبیه رباطی کهنه کار تکرار میکنم برنامه ای را که دنیا برایم طرح ریخته..
و تنها شب
تنها شب برایم مانده است.
عمق تاریک و آزاد شب!
و در این بین صدای شکیبای خسرو گاهی میان روز، به انسان بودن نزدیکم میکند.
چطور میشود گفت انسانی که اینگونه سبز بود و لحظه های ما را
هرچند در کوتاه مدتی
روح می بخشد رفته است؟
من که گمانم نمیرود هیچگاه بتوانم باور کنم!
هرچند...وقتی خبر را در ان روز نفس گیر شنیدم..
راستش...حس کردم دیگر مرگ را هم میتوان دوست داشت و نترسید
زیرا که او پشت مرگ هنوز داشت نفس میکشید ..
گرچه سکوت های جادویی اش این بار زیاد طولانی شده...
انقدر که دیگر منتظرش نیستیم و تنها به عبور هر روزه ی خاطرات سبزش دلخوشیم.
خاطراتی به غایت سبز!
و خواستنی...
پس
متبرک باد نام تو
و ما همچنان دوره میکنیم روز را
و شب را
هنوز را
شب
عمیق و تلخ!
شبیه فنجانی قهوه
با همان ذرات کوچکش..با طعم خاک
خاک خوب
زمین خوب
.
.
.
شب را مینوشم..یک نفس!
تشنه ترم میکند.
خسته تر
گیج تر
.
.
قهوه هم..قهوه های قدیم!
همیشه یه جا واسه آهنگای قدیمی بزار.
حواست باشه گمشون نکنی.
میدونی چیه؟
اونا میتونن ادم رو با خودشون برگردونن!
باور کن....دارم راستش رو میگم.
باور کن ادم رو حیرت زده میکنن و مثل گرداب تو خودشون میپیچونن و
مثل ماشین زمان برت میگردونن...
برت میگردونن به گذشته...حتی به روزهایی که فکرشم نمیکردی دوباره حسشون کنی
تو رو ، همراه با حس ات (گرچه کمی چروک خورده و کهنه یا حتی مرده) ، بر میگردونه...
اما یه مشکلی هست!
اگه حس ات مرده باشه...هیچ اهنگ قدیمی نمیتونه زنده اش کنه..
و با شنیدنش فقط حس میکنی رفتی مزار کسی تا فاتحه بخونی!
خوب..
چه اشکالی داره؟
فاتحه خوندن بر مزار گذشته...
شاید اینطوری بتونی :
از پس بخشیدن اون اقایی که تو بچگی ات هولت داد و بستنی ات رو انداخت بر بیای.
بتونی اسمون رو ببخشی واسه اینکه اون روز تابستونی بارید و سفر کنسل شد.
از گناه درخت کاج کنار خونه بگذری که اونقدر بلند بود که دستت به برفای اب نشده ای که روی شاخه هاش بود نمیرسید.
خودت رو ببخشی واسه گم کردن اخرین یادگاری از یه دوست دور.
خودت رو ببخشی واسه خیلی چیزا...
و دیگران رو هم بپذیری برای خیلی چیزا...
اهنگای قدیمی یه چیز دیگه رو هم یاداوری میکنن ، اینکه :
این نیز بگذرد...
هوای سرد و مرطوب ، در استانه ی اردیبهشت!
چقدر این روزها دلم گرفته ، چقدر سنگینی میکند چیزی..
انگار حرفی..
که نیمه مانده در چارچوب دل.
« نیمه ماندن» انگار، ایمان محکم روزهایم شد از ان روزکه فهمیدم :
می ارزد به تمام شادی های مصنوعی بیرنگ
گرچه هر بار نمیدانم
هر بار که غم سنگینی درشتش را تا بیخ حنجره میتازاند و
من میمانم و حرفهای نیمه کاره.
چقدر برای بودن فرصت هست؟ کاش میدانستم، انوقت شاید همه چیز را طور دیگری...
نمیدانم
خسته نیستم
نه ، خسته نیستم!
چرا که دستم تنها نیست
گرچه دلم تنهاست
درونم تنهاست ، مثل تمام ادم ها...
چقدر باید بالا رفت برای دیدن خورشید؟
چقدر صبورم من..
«معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شدم در تو؟
یا تو گم شدی در من؟»
روزهای بی اثر...
بی خستگی..
چقدر زود به تاریکی عادت کردیم.
چقدر زود ترسیدیم.
چقدر زود چون باد یگانه ، گریز پای شدیم.
همیشه به جای ایستادن ، نشستیم.
«در کوچه باد میاید..
در کوچه باد میاید
این ابتدای ویرانیست
ان روز هم که دستهای تو ویران شدند، باد میامد»
میدانی؟
تنها،در ان لحظه که می ایستیم ، رویای گام های ما در کوچه قدم میزند.
رویای رسیدن با تک قدم های ما جان میگیرد...
هویت یک سکوت
همیشه
ناشناس میماند
ناشناس میمیرد
حتی کسی برای امرزشش، دعا هم نمیخواند!
هوای اواخر بهمن...
من
من
باز هم من...
تکرار می شوم...مثل یک واژه...هجی می شوم...زمزمه میشوم
پراکنده...
در تمام شهر...شهر باران خورده با بوی گل های خیس اش...
روزگار غیر منتظره!
کیمیاگری مرا به قلبی بدل کرد ، تنها قلبی سرخ با اشعه ی درخشش اش.
بی اندازه آرام ام...
جادویی زیبا ، شاید هدیه ای به من که به رویای پری های صورتی پایبند مانده ام
در این عصر فولاد.
هوا خوب است...
این روزها ، هوا جوانمردانه خوب است.
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد...
من...
در تمام شهر
مثل یک واژه
مثل یک جمله
مثل یک انسان
در عبورم...
هستم!
هست شب...
و من ، بیدارم
چرا که «تو »من رو وادار به نوشتن میکنی...
ساعت 11 شب از کافه میایم خونه، در حالی که این بار نشد که راه رو بدویم...
گفتم جوابت رو بنویسم...جواب که نه...گفتم بذار منم به یادگار بنویسم خطی ز دلتنگی
امشب:
طعم ترش چای نیراوانا....
خنده های از ته دل...
شوخی های دوستانه و احساس دوست بودن...
دیدن هر چی اشنا تو شهر هست
در حالی که دلت فقط یه مشت غریبه میخواد که ازت نپرسن...
که حرف نزنی ،که خودت باشی...
اره..من عوض شدم...به عمق رفتم...میدونی؟...من به خودم برگشتم.
و «تو» یک جرقه بودی برای اتش گرفتن من!...ممنونم دوستم!
خسته بودم...سطح اقیانوس یخ بسته بود و من، که غواصی بلد بودم نمیتونستم از این یخ بسته شده روی اقیانوس عبور کنم...دلم عمق اقیانوس رو میخواست و توان شکستن یخ رو نداشتم...چوت خیلی خسته بودم...میفهمی؟ خیلی خسته...
..و نمیدونی چقدر سخت بود...چقدر صبور بودم...
مهم نیست که چقدر عمرمون کوتاهه
مهم نیست اگر همیشه سخت جنگیدیم
مهم نیست اگر روزهایی داشتیم که سخت تلخ بوده
ما اینجاییم...
اینجا.. که میتونیم تو چشم هم نگاه کنیم و از افکارمون بگیم...
میتونیم به زیبایی هامون اعتراف کنیم..
یادت هست؟
نمیتوانم زیبا نباشم...
اییییییییی دااااااااااااااااااااد....
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت...
قهوه ای که اون همه مسرورمون کرده بود رو امشب نخوردیم...باشد برای روز مبادا
از صاحب مغازه میپرسی:«شما توی قهوه ترکتون چیزی هم اضافه میکنین؟»
با جدیت میگه نه!
میگی:«با خوردنش ما 48 ساعت نتونستیم بخوابیم»
اما نگفتی با خوردنش ما فهمیدیم وقتی میگن کسی از شادی در پوست نمیگنجه یعنی چی.
نگفتی ترسیدیم که بمیریم از شادی.
نگفتی ساعت 1 شب پشت تلفن نشستیم به درس خوندن تا یادمون بمونه که الان وقتش نیست که بمیریم.
نشستیم به درس خوندن تا حس پرواز رو که هم ترس اور بود و هم گیج کننده یادمون بره!
نگفتی که ما با خوردنش حس «مرگ با نشاط» رو تا مرز بالا رفتن و سبک شدن درک کردیم.
اه...امشب گل نرگس نخریدیم و سه تار هم نزدی اما...شب خوبی بود.
اهنگ بلاگت داره پخش میشه...
من پریشون نیستم...داستان چمدون اما تا همیشه ادامه داره...
شبت روشن!
زین دو هزاران...من و ما...
ای عجبا...من چه منم؟
گوش بده عربده را...
دست مَنه بر دهنم
چون که من از دست شدم...
در ره من شیشه مَنه
وربنهی...
پا بنهم...
هر چه بیابم شکنم..
.
.
.
پیدا شدم...
پیدا شدم...
پیدای ناپیدا شدم!
شیدا
شیدا
شیدا شدم!
من او بُدم...
من او شدم...
با او بُدم...
بی او شدم...
در عشق او...چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
در عشق او ...چون او شدم
چون او
چون او
چون او شدم.
*این ستاره رو زدم تا به تو یادآوری کنم:
که زندگی ،یه فرصت کوتاهه...
یک فرصت کوتاه ،واسه تجربه ی همه ی اونچه میخوایم تجربه کنیم...
شوخی هم در کار نیست!
مثل دیروز های من ،واسه خواسته هات دست دست نکن!
تا چند وقت پیش، منم مثه تو ،همش فکر میکردم « زندگی که چی؟»
اما فقط وقتی واقعا حس کنی نوبت خودت رسیده میتونی بفهمی الان دارم چی میگم!
مرگ ترسی نداره اما فقط به این شرط که با همه ی وجودت زندگی کرده باشی...
با همه ی وجودت زندگی کن...
چون حتما نوبت تو هم میرسه که بساطت رو جمع کنی و بری...
این جمله رو یادت نره:«حتما روزی نوبتت میرسه و هیچکس نمیدونه اون روز کیه؟...اما هر وقت که هست مربوط به اینده نیست!...توی هر لحظه ات مرگ همراه زندگیه!
پس لحظه ای رو هم تلف نکن.»
وقتی گل سرخ پژمرد...اگه فقط همین یه جمله اش که از عمق تجربه ی چند هفته ایش بیرون میاد رو یادت مونده باشه واسش کافیه...
واقعا کافیه
والسلام...
عصر این شنبه
تلفن...تنها راه ارتباط...سریع و بی فوت وقت!
حرف میزنم
با یک دوست...
دو دوست..
...
نه دلم وا نمیشود ، گره زده انگار این دلم را هوای کوچ...هوای شعر.
تراشه های روح شاملو را تفاعل میزنم:
بر آسمان اما
سرودی بلند میگذرد
با دنباله ی طنین اش،ای برادران!
من اینجا پا سفت کرده ام که همین را بگویم
اگر چند
دور از ان جای ام که میباید باشم
زندانی سرکش جان خویشم و
بی من
افتاب
بر شالیزاران دره ی زیراب
غریب و دلشکسته میگذرد.
.
.
.
و بدین رسالت
دیری ست
تا مرگ را فریفته ام.
اه ه ه...
شاملو...شبیه مرهمی
شبیه یاری قدیمی
دلم هوای خواندنت را کرده بود.
هوای خواندن تو را ،زیر آسمان بی لک، با دوستانی بهتر از اب روان...دلم برای اسمان لخت پاییز تنگ است ...که لم داده بودم روی علف ها و پوست صورتم با افتاب آشتی بود...لحظه ی اشتی ام با سکوت کاینات.
وااااااااااااااااااااااااااااااای...
وااااای که تاب ندارم در این شهر نقابدار، بمانم...چمدانم کجاست؟
و کجا میتوان رفت و فریادی از اعماق دل کشید و دل سبک کرد؟
دلم انقدر گرفته ،که بفهمم، سدی که ساخته بودم، (این همه وقت) بر روی ماندن...
بر روی آرزو...
بر روی زندگی..
شکسته شده!
کجایید؟؟ آآآاآی ای همه ی شاعران مرده و زنده!
اقیانوس زندگی ،دنیای زشتی ها را برده است.
چنان چون موجی که نقشی را از ساحل پاک میکند که ما کشیده ایم اش.
لحظه هایم تطهیر شده...
پاک پاکم...شبیه نوزادی، با غمی سبک و عمیق به قدر یک شروع...
شبیه عیسی ،پر از پیغامم!
و پرم...پرم از چیزی که نمیدانم...
واژه ی آشنا :«نمی دانم»
عصر شنبه...
عصر دلتنگی...
عصر لبریز از خالی...از فقدان!
.
.
.
بر اسمان اما سرودی بلند میگذرد...
ای استانه ی جوانی راستین..
ای رواق بهشت
شادی تازه ای
سرمست کرده است روحم را...
پروردگارا..بر مستی ام بیفزا.
از میان بردار ان فاصله را
که از «تو» جدا میکند
جان مغضوبم را
که به یاد توست...
پروردگارا..بر وجد من بیفزا
شنهای خشکی که بر ان
نشان پای برهنه نقش میبندد.
شعر ساده ی من است
که از قافیه رو گردان نیست.
سرمست از بیخیالی
و از فراموشی گذشته..
بر موجهای موزون
روحم در نوسان است.
شاخ و برگها را به جنبش دراورید.
ای خنده ها..ای ضرباهنگهای خدایی!
من نوشابه ای چشیده ام
نیرومند تر از شراب.
ای روشنایی پر فروغ
از میان پلکهایم بگذر