welcome to my weblog

 

حرفهایم شبیه یک کلون قدیمی است..بر دریچه ی چوبین روزها..

دریچه ای که انگار هرگز بازش نمیکنی!

شب بر روز پیروز میشود هر روز...و روز هرسپیده اما دگر بار..برمیخیزد چون درختی نوشکفته از هرس..من اما هرشب با چشمهای بازم کمی شب را شکست میدهم هرشب کمی..زمستان است و ذوق نوشتنم گرفته..نمیدانم تا کجا دوام میاورم که لکه ی روشن شب باشم با این چراغ سوسو زن... اما تا هر کجا که بشود روشن ماند برای خودش جایی است تا فردا که دیگر بار افتاب را ملاقان کنم وتمام روز مشغول کار باشم(که خود انگار معجون فراموشی است) همراه یک بغض نیمه کاره که از فراق ارامش شب است.شب شبیه تر است به بودن..به زنده بودن..پس هر شب مینویسم تا کمی باشم.

ظهر که میشود و خانه که میایم سکوت فکر را تمرین میکنم اما هربار با بیش و کمی شکست میخورم. وقتی نمی نویسم برای من گفتن تنها راه بودن میشود.در سکوت اندیشه و دل انگار.. هر بار..این مرگ است که فرود میاید بر لحظه و..جان شیرینش را می ستاند.

همه چیز محو میشود مگر با ردپایی از خودش...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

هوا رو به گرمی میرود، اما خیابان انگار در پاییز غرق شده...برگ های زرد پاییزی در حاشیه ی خیابانی که من در ان زندگی میکنم انگار فصل خورشید را انکار میکنند.گویی طبیعت هم قانونش را عوض کرده است...

ظاهرا زندگی به حال عادی برگشته...اما...هنوز در نقاهت این تب تند زندگی میکنیم...روز ها شنیدن اخبار مثل مسکنی ضعیف کمی از درد بی خبری میکاهد و شب ها خواب های عجیب که پس لرزه های روزهای پیش اند از دیوار رویاها سرک میکشند.

مثل همیشه «نوشتن» این روز ها هم به داد دلم رسید:

سکوت اخرین صدای تو بود

وقتی برای زجه ی خورشید میگریستی

و ترانه ات

زیر شکنجه

ذره ذره

شکسته میشد

چشم هایت پر اب باد!

ای قصیده ی اخرین!

نصیحت مکن سیلاب الوده را...

بیهوده است...بیهوده است

سکوت کن و بمیر

چرا که زندگی

بازی شرم اور خون است.

و اشک های تو

 این همه درد را... کفایت نمیکند

بگذار تاریکی... خود در خود فرو شود

نورت را پنهان کن

ترانه ی شکسته!

روزهای مبادا در پیش است

اسمان خجول از دنیا...اینک

افتابش را میجوید.

و ما در تاریکی

دست میچرخانیم...شاید که

نور شمعی

 دستمان را بگیرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

 

گرگ..شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه میکند

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است.

.................

انگار کسی قانون های جهان را عوض کرده است.

................

در خیابان ها می دوی

و لااقل

همیشه چند دست

برای گرفتن زخم هایت کم داری

در باران ها می دوی و

نمیدانی

خشم یک طپانچه خیس

دیگر به هیچ دردی نمی خورد.

اه باروت نم کشیده ی من!

پرندگان به اسمان رفته اند

و خورشید

از هیزم پرندگان روشن است.

حالا میتوانید یک دقیقه سکوت کنید!

.

.

.

.

((ترکیبی از ٢ شعر گروس عبدالملکیان))

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

نه میتوان سخن گفت و نه سکوت گویاست.

امروز...

تنها قطره های اشک گویای درد وغم هر ایرانی است

و نفس کشیدن حتی دردناک است.

موج سبز و ارزوی تغییر..در استانه ی بر باد رفتن بود که با تلاش و خون..فعلا سراپاست البته پیش از انکه با سلاح گرم زشت سیرتان جان دهد.

چند روز اینده قابل پیش بینی نیست!...این را همه میدانیم.

صدایت را تیر باران کردند.

ابر سیاه بر گلویت بارید.

و خون سرخ ات کوچه را تطهیر کرد.

برهنه شد بیداد...و

غم ابستن درد شد.

بی صدای تو نه مست میتوان بود و نه هوشیار

که اواز شکوه هایت غنیمت رنج بود.

گفته بودند:«حرف به حرف کلامت را نوش کن

سیر شو از عطر خون های دلمه بسته

گرسنگی هم پیش کش سکوت»

اما

 تو

شکوه هایت را بردی در روشنای روز

تا از بارش حجاب در امان باشند

شور اشک زخم فریادت را تازه کرد

و ترس های کهن در قلبشان شکفت

صدایت را تیر باران کردند

امروز با دستهایت سخنی بگو!

*من این شعر رو چند روز پیش از این جنایت ها نوشتم...برای خودم عجیبه که چطور  چند روز بعد ایران در خون جوانانش لرزید.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۸ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

امروز خورشید مرا میهمان نور طلایی رنگش کرده است.

قطرات طلایی وجودش را بر چشمهایم میپاشد.

 و مرا چون عاشقی که از هوش رفته باشد..هوشیار میکند.

بیدار که میشوم...همه چیز در سکوتی دلنشین و مطلوب غرق شده!

شبیه بهت عاشقی!

مبهوت رویای زندگی ام...

میبینمش...سیر نمیشوم.

زندگی را می بویم...انگار تمام عطر های خوش یکجا در وجودم خانه میکند.

من زنده ام...رویایی زیبا تر از این هست؟!

کودک درونم دست می افشاند...میچرخد...جست و خیز میکند.

رهایش میکنم تا زندگی را انطور که شایسته میداند جشن بگیرد.

پنجره را باز میکنم...عطر اشنایی دارد این لحظه...خنک و مرطوب..و به شکل عجیبی مطلوب!

 خورشید همچنان قطرات طلایی رنگش را چنان چون نان صبحگاهی تقسیم میکند.

 بیدارم خورشید روزهای من!...هوشیار هوشیار...عاشق عاشق!

 مرا هر روز با تکه های گرم احساست سیراب کن.

هر روز...

هر لحظه...

مرا

 از نو

 زنده کن!

 

+ نوشته شده در جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٢ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

امروز جمعه است.با نوشتن این سطر یاد جمله ای از یک کتاب افتادم که عمه شه شه(انترن یابزرگ اتاقمون یا یکی از بهترین های زندگیه من توی خوابگاه..که اتفاقا عمه هم شده بود) یه بار واسم خونده بود:

«جمعه پشت پنجره است با همان شباهت باور نکردنی اش به تمامی جمعه ها»

اتفاقا امروز براش افلاین گذاشتم...هیچوقت فکر نمیکردم دوریه من ازش به جایی برسه که فقط تو وبکم هم رو ببینیم...اون الان تو اسیای شرقیه...کنار چشک بادومی ها!

یه وقتایی واقعا عاشق خودم میشم...عاشق روند زندگیم!...عاشق شکل بودنم تو این دنیا!...عاشق روزهایی که پشت سر گذاشتم و عاشق مقاومتم!

هروقت افسرده یا  دلمرده بودم توی دفتر خاطراتم اخر همه ی غر غر هام نوشتم که میدونم خیلی زود دوباره نشاطم برمیگرده!..چند روز بیشتر طول نمیکشه!...هیچوقت دست از سعی برای تجربه ی زیبا ترین ها در زندگیم بر نداشتم.

هیچوقت چیزی رو به طور مطلق رد نکردم...همیشه اجازه ی وجود داشتن دادم با اینکه گاهی واقعا برام سخت بوده!...و سعی کردم تا جایی که ممکنه پذیرا باشم..پذیرای اندیشه ها و ادم ها.

با همه ی اینها از ۶ ماه گذشته تا چند روز پیش فکر میکردم دیگه ممکن نیست بتونم مثل سابق نشاطم رو بدست بیارم.فکر میکردم این یک حقیقته...اما خوب.. همش فکر بود!!

و تموم شد...۶ ماه گذشته عین یک غبار به دست باد محو شد... من دوباره نشاطم رو بدست اوردم...این بار خیلی بهتر از پیش..با پی بنایی که فکر نمیکنم دیگه به این زودی ها خراب بشه!

و بعد از اون.. اتفاقات خوب پشت سر هم.. انگار که منتظر بوده باشن روی سرم ریختن و من رو غرق شادی کردن!

و اون یار قدیمی دوباره از پشت ابرای تاریک ذهنم خودش رو افتابی کرد...دوباره به زندگی ایمان اوردم!...به قول سهراب:«و من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.»

و من فهمیدم هیچ ادمی تصادفا وارد زندگی من نشده..من در این مورد هم زیبا ترین صیرت ها رو دور خودم جمع کردم...سیاهی ها رو فراموش کردم و نور های وجودشون رو تو دلم جمع کردم و روزی همین  نور ها راه من رو در اوج تاریکی روشن کردن.

عمه شه شه ی عزیزم با اینکه شاید این سطور رو هیچوقت نخونی اما دوست دارم اینجا بهت بگم که تو خیلی چیز ها بهم یاد دادی...اونقدر که نمیتونم بشمرمشون...و یادت هست اونجا که از جدایی اشک میریختی بهم گفتی :« دیگه کسی نیست که مثل تو مرهم من باشه و هم صحبتم»...بذار منم بگم که دیگه کسی نیست که عین تو بتونه جای خواهر بزرگتر رو واسم بگیره! چیزی که همیشه ارزوی داشتنش رو داشتم.دیگه شاید کسی نباشه که من موقع شنیدن حرفاش میخکوب بشم!

ویولت عزیزم...تو که درست مثل خواهر دوقولوی خودم بودی..و استادها هم ما رو با هم اشتباه میگرفتن...نبودنت بیش از هر چیزی تو زندگیم احساس میشد اما بالاخره فهمیدم...فهمیدم که هستی...تو قلبمی و بیرونم نمیری!...همیشه دوستت دارم ...درست مثل بخشی از وجود خودم!...و خودت بهتر میدونی که این حرف اغراق نیست.

پرواز کن!

ازاد و شادمان

بر فراز تولد ها و از میان هستی ها

تا ابدالاباد

و ما می توانیم اکنون و هر زمان که بخواهیم

با هم دیدار کنیم

در میان جشنی که هرگز پایان نمیپذیرد.

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

چقدر زود به شروع بهار نزدیک شدیم.

من که باورم نمیشه!...اخه هیچ چیز حال و هوای بهار نداره!

فقط خدا رو شکر چند روز هست هوا یه خورده افتابی و بادهای گرم داره..اینجوری لااقل میشه یه کم باور کرد بهار در راهه!

من عاشق هوای اسفندم...مخصوصا اواخرش...وقتی روح و جسم ادم کم کمک داره میفهمه یه خبرایی هست..زمین داره لباس تازه میپوشه و ما هم!

نمیدونم هدیه ی سال جدید برام چیه و حتی نمیدونم تا سال تحویل زنده میمونم یا نه...اما برعکس همیشه که بی برو برگرد امیدوار به روزهای اینده بودم اینبار دارم سعی میکنم به اینده امیدوار باشم.

سعی میکنم به ۶ ماه گذشته فکر نکنم..به دوری از دوستایی که دوسشون داشتم و به دوری از شیوه ای از زندگی که مال خودم بود...به سبک خودم بود.

سعی میکنم عادت کنم به زندگی که دارم و روزی فکر میکردم بهترین حالت ممکنه از زندگیه.

 اما همراه با تغییر شیوه و مکان زندگیم فهمیدم همیشه اونچه ما ارزوش رو داریم همون احساسی رو بهمون نمیده که ما اسمش رو میذاریم خوشبختی..گاهی ارزو میکنیم بدون اینکه بدونیم اونچه میخواهیم شاید همونی نباشه که به نظر میاد...

و متاسفانه اغلب هم همونی نیست که به نظر میاد.

نمیدونم کی عادت میکنم...اما میدونم هنوز عادت نکردم!...هنوز عادت نکردم عصر که میشه بجای اینکه ۴ ۵ کنار من باشن و مشغول خوردن چای با دارچین و شیرینی برنجی باشیم...تنهایی واسه خودم چای بریزم و در سکوت بشینم به نوشیدنش!

حتی وقتی بهش فکر میکنم همه ی وجودم رو لذت میگیره...کاش فقط چند دقیقه میشد برگشت.

به مادرم میگم:«افسوسی ندارم...من از تمام لحظه هایی که گذشت نهایت استفاده رو بردم ... واقعا زندگی کردم!...دیگه مهم نیست چی پیش میاد...مهم اینه که من مدت طولانیی در حد نهایت خودم بودم»

بگذار باقی روزها هر گونه که هست بگذرد...هر اتفاقی که بیوفتد من به روزهای خوبم فکر میکنم و ارام میگیرم!

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

گاهی همه جا تاریک به نظر میرسه...خیلی تاریک

همه جا خالیه...با اینکه من بی اندازه خوشبختم

همه چیز هست..هر چیزی که ارزو میکنم باشه

اما انگار اینجا واقعی نیست..می ترسم و هوا سرد میشه انگار

دوست دارم شنا کنم..توی اب گرم..در حالی که دیگه سردم نیست...و دور بشم از همه چیز....خیلی دور

توی ذهنم خودم رو میبینم که دارم شنا میکنم....دست هام کشیده رو به جلو...و پاهام کشیده رو به عقب...مثل یک ماهی

کاش یک ماهی بودم...راضی از همه چیز...و دلخوش به اونچه دارم.

به شنای هر روزه و هر روزه...و سکوت....

گاهی دلم میگیره....گاهی دلم خیلی میگیره...و به یاد میارم.

کاش میشد بدون اینکه دردی باشه....بدون حتی رنجی برای دوستان واقعی ام...بی صدا می رفتم...بدون حتی پیامی...میدونم که فقط کافیه ارزو کنم...

سه شنبه ای رو بیاد میارم که در اغوش هم اشک ریختیم...هیچوقت اون همه از اشک ریختن لذت نبرده بودم...دوست من...امیدوارم دیگه اشک نریزی!...و همیشه بخندی.

گاهی که ساکت میشم....میفهمم که دلم گرفته...و یاد با هم سهراب خوندنامون میوفتم و لذت های مشترک.

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است....یادت هست؟

و هیچ چیز...

نیست

دنیا خالی تر از همیشه است...انقدر خالی که انگار من هم نیستم.

دل خوشیم اینه که هنوز وقتی دلت بگیره...من اولین کسی ام که به یاد میاری

و اینکه هنوز بلدم چطور غم رو به شادی تبدیل کنم برای تو و هر انسانی که هنوز معنی انسان بودن رو فراموش نکرده هر چه از دست ناتوانم بر میاد انجام بدم.

دلخوشیم اینه که هنوز..به هیچ قیمتی حاضر نیستم از عاطفه ایی که توی قلبم... از لحظه ی تولدم نسبت به انسان شکل گرفت و رشد کرد و موندگار شد دست بکشم.

حاضر نیست به تو که دوست منی دروغ بگم...حاضر نیستم تو رو با دنیا عوض کنم...

حاضر نیستم غمت رو تحمل کنم و فقط تماشا گر باشم...

یا با تو گریه میکنم....یا به خنده ات می اندازم

اره...هنوز هم ...هنوز هم انسانم

خدا رو شکر...هنوز حق دارم فکر کنم وجودم لازمه

من هیچوقت برای در اغوش گرفتنه تو وقتی دلت پر از غمه چیزی نمیخوام...فقط بذار ارومت کنم...من از شاد بودن تو لذتم رو می برم...درست همون طور که تو!

کاش باز هم میتونستی چای دم کنی و با هم بخوریم...فقط من دیگه چای رو با قند نمیخورم...یک قاشق عسل توی چای برام حل کن و خودت سر بکشش!

من اینجا لذتم رو میبرم!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

 

 بین من و دنیا شیشه ای ست. نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه..بی انکه بشکند.

«کسی که چیزی دیده است»:این جمله را میتوان برای توصیف قدیس ها و نابغه ها بکار برد.نکته ی حساس این است که باید درباره ی انچه «دیده شده» به توافق رسید.ترزداویلا بر حیرت خود نامی نهاد که میتواند فریاد نادانان و دانشمندان را دراورد:«خدا».

در مورد موتسارت به سادگی نمیتوان گفت که او چه دیده است.بی شک انچه دیده است..قدرت..نشاط..و همدردی می افریند.

برخی از پاساژ های موتسارت مانند پرده ایست که نسیم ان را تکان میدهد.این پرده پاره نمیشود بلکه در برابر هجوم چیزی میلرزد.

این حالت..حالت دانستن چیزی نیست.شاید یک الهام باشد و اگر الهام باشد..باز هم خیلی است.

برای از دست دادن چیزی.. باید اول صاحب ان بود.ما هیچوقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچوقت چیزی را از دست نمیدهیم.در این زندگی فقط باید اواز خواند.

باید با غبار روان های عاشقمان از ته گلو..از ته دل..از ته مغز..از ته قلب..از ته روح

اواز بخوانیم.

در این زندگی مواجهه و رویارویی پیوسته با خدا..خسته کننده است.در عشق کمی غیاب لازم است.

نوشتن راهی است برای پاسخ گفتن به زندگی.

برای پاسخ گفتن به یک موهبت موهبتی دیگر لازم است.نه برای انکه عدالت برقرار شود بلکه برای ادامه دادن به بخشیدن و دریافت کردن. تا ابد...

کریستین بوبن

+ نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()

یک قاشق عسل رو در یک لیوان چای تازه دم حل کردم..وقتی قطره های عسل توی چای حل میشد و زندگی چای رو پر از شیرینی میکرد به هیچ چیز فکر نمیکردم.

اروم اروم پله ها رو بالا اومدم...از نشیمن گذشتم تا به اتاقم رسیدم...

خوب بقیه اش هم که دیگه معلومه...کامپیوتر رو روشن کردم...تا صفحه بالا بیاد و وصل بشم به شبکه ی جهانی اینترنت..چند قلپی هم چای و عسل نوشیدم!

یاد ترم یک افتادم...دقیقا توی یک روز از ماه خرداد یا تیر بود(اخه دانشگاهم نیمه دوم شروع شد)...توی اتاق دوستم (که خودش نبود و چون حال و هوای اتاقش رو دوست داشتم کلیدش رو بم داده بود) مشغول نوشتن خاطره بودم واسه خودم.

وای...خیلی خیلی خیلی اون روز خاطره شده برام...هوای گرم با بادهای خنک که از پنجره میومد...من..تنها..با یک لیوان چای..تو اتاقی که هیچکس دیگه نبود(اخه تو خوابگاه پیدا کردن جایی که بتونی توش تنها باشی تقریبا غیر ممکنه)داشتم مینوشتم...از همه چیز...هنوز اون برگه رو دارم...

سکوت زیبایی بود...روزهای خوشی بود...حس میکنم هنوزم هست...انگار توی لحظه های خوش زندگی گیر کردم!

چیز بدی نیست...در واقع عالیه...میتونم هر وقت دلم واسه اون روزا تنگ شد...با چشم باز رویا ببینم...جوری من رو میکشونه و میبره اون خاطرات..که هرگز حس نمیکنم رویاست.

من در اون روز حتی از مرگ هم به خوشی یاد کردم!...به هر حال لحظه هایی هست که هر گزم نقش انها از لوح دل و جان نرود.

چایم سرد شد...یه قلپ دیگه!...خوب داشتم میگفتم...

امتحان ها هم تموم شد...باعث بسی خرسندیست...اولش سر در گم بودم که با این همه تعطیلی باید چیکار کنم؟ اما خوب کم کم باهاش جور شدم. باید بگم خارق العاده است...عالی...

دیروز ظهر دختر خوبی شدم و قرمه سبزی برای خانواده درست کردم...اما نمیدونی چی شد...ممممم انگشتاشونم نزدیک بود قورت بدن(راستش اصلا از خودم انتظار نداشتم!!!)...خوب جا افتاده بود...کلی به خودم افتخار کردم!

کتاب تازه ای که خوندم حسابی تحت تاثیرم قرار داد...با اینکه قبلا شنیده بودم حرفهایی از این دست..اما انگار خوندنش به قلم ریچارد باخ یه چیز دیگه بود...اسم کتاب بود:«هیچ راهی دور نیست»...پیشنهاد میکنم بخونینش.

قبلا «جاناتان مرغ دریایی» رو ازش خونده بودم و خوشم اومده بود...اینم به اعتبار اون خریدم دوباره!...

کلی کتاب نخونده دارن انتظار میکشن بخونمشون!!!...اما تو «خدای چیز های کوچک» گیر کردم...نمیچسبه بهم!

میدونی دلم چی میخواد...اینکه با هم بریم بستنی فروشی روبه رو کوچه ی ما...بعدش اونقدر از چیزای خوب حرف بزنیم که بستنی هامون اب شه!...بعد بستنی اب شده با کیک یزدی بخوریم...

یکی سرما خورده...یکی مهمون براش اومده...یکی مامانش نمیذاره بیاد مسافرت تو زمستون...یکی غیبش زده...یکی...خوب پس اخه من با کی برم بستنی شکلاتی بخورم!!!

به امید ان روز خوب که می اید...

+ نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط گل سرخ پيام هاي ديگران ()